تبلیغات
ماوراء
منوی اصلی
ماوراء
سرمایه های ماورایی هر كس به اندازه ی حرفهاییست كه برای نگفتن دارد...
  • این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 1 تیر 1398 02:49
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T جمعه 31 خرداد 1398 16:11 نظرات ()
    عینک نمیزد که نگن عینکیه
    یه روز چاله جلو پاشو ندید پاش گیر کرد و افتاد توش 
    از اون روز به بعد بهش میگن چلاق ...

    "برای خودت زندگی کن" 
    آخرین ویرایش: جمعه 31 خرداد 1398 16:12
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T پنجشنبه 9 خرداد 1398 00:13 نظرات ()
    ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید، قبول ! و آن موقع، ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

    وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند.. با رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد. دیگر با هم مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خدای من! سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب هایمان نبود. شمشیر دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی؟ نه! ما پنبه ای که با آن سر مردها را می بریدیم، گم کرده بودیم. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود تا این هست، سر مردش سوار است. آن گلولة الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. و مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

    سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، نمی فهمد. مردها نمی فهمند. از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.

    مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.



    به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.

    افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.

    دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک. همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.

    مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.زنده باد تساوی!

    {نویسنده این متن را نمیشناسم }

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 خرداد 1398 00:17
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T یکشنبه 5 خرداد 1398 01:03 نظرات ()
    من قرار نیست از کسی که سوال مرا دوست ندارد سوال کنم ...
    هرکس برای خود حریمی دارد که باید آن را رعایت کرد .

    آخرین ویرایش: یکشنبه 5 خرداد 1398 01:04
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T جمعه 16 فروردین 1398 05:52 نظرات ()
    زندگیه دیگه؛
    گاهی خسته ت میکنه، خیلی خسته ت میکنه؛
    اونقد که دوس داری خودکارتو بزاری لای صفحاتش.
    یه مدت بری سراغ خودت. هیچ کاری نکنی، با هیچکی حرف نزنی، حتی نفسم نکشی.
    اما مشکل اینجاست بعد که برمیگردی
    میبینی یه نفر خودکارو از لای کتاب زندگیت بیرون کشیده
    و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی.
    گم میشی...
    و هیچی توو دنیا بدتر از این نیست که ندونی کجای زندگیتی.
    آخرین ویرایش: جمعه 16 فروردین 1398 05:54
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T چهارشنبه 22 اسفند 1397 01:18 نظرات ()
    به نظرم دیگر نمیتوانم کسی را دوست بدارم و این نه خوب است و نه بد...فقط یک جمله خبری است در موردی آدمی که تبدیل به آن شده‌ام. همه چیز و همه کس دیگر اهمیتی ندارند...به راحتی میتوانم شانه‌ام را بالا بیندازم و بگویم به درک و بروم مشغول کار دیگری بشوم.
    نه اینکه رابطه نگیرم، در رابطه دچار احساسات نشوم یا حتی برای داشتن رابطه‌ای زحمت نکشم اما دوست داشتن فعل ِ متفاوتی ست...اسباب و مقدمات و موخراتی دارد که خصوصی ست...پنداری امضائی که یک فعل و کنش را تبدیل به امر دوست داشتن میکند و من فکر میکنم مدت‌هاست که دیگر فقط بازی میکنم...یک سری احساسات در دوست داشتن مهم هستند، مثلا دلتنگی، مثلا پیگیری احوال، مثلا بیا معاشرت روزانه داشته باشیم، حتی‌تر مثلا حس ِ مالکیت، حسادت و غیره و ذالک... اما حالا مدتهاست که معتقدم عشق و دوست داشتن، فقط هجوم هورمون‌های جنسی ست و لاغیر.
    پی نوشت: نه از این بینش دفاع میکنم و نه تعمیم ش میدهم به کل ِ دنیا...نه میگویم خوب است و نه میگویم بد است...که یک جاهایی تعادل دنیا را به هم میریزد و یک جاهایی عیش مکرر است و خیال راحت. از تنها چیزی که دفاع میکنم این است که در این وادی هر کسی نون و ماست خودش را میخورد و جیره خودش را دارد.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 اسفند 1397 01:18
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T جمعه 17 اسفند 1397 09:19 نظرات ()
    به خاطر خودت میگویم
    تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر
    تنهایی مهمانی رفتن را
    تنهایی سفر رفتن را
    تنهایی خرید کردن را
    تنهایی خوابیدن را
    که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود
    از همه این چیزها جا نمانی

    به خاطر خودت میگویم
    ساز بزن
    که انگشتانت به وقت نبودنش
    چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد
    که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی

    به خاطر خودت میگویم
    خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی
    سبز و روشن و زنده نگه دار
    که کاشانه ات آرامشکده ات باشد

    به خاطر خودت میگویم
    هر روز به آشپزی کردن عادت کن
    که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد
    که احترام به جسمت را یاد بگیری

    به خاطر خودت میگویم
    دوستان زیادی داشته باش
    که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی
    که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود

    به خاطر خودت میگویم
    ورزش کن
    کتاب بخوان
    بنویس
    موسیقی گوش کن
    برقص
    که انرژی نهفته در درونت را
    به سمت درستی هدایت کنی

    به خاطر خودت میگویم
    گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت
    بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست
    که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست 

    به خاطر خودت میگویم
    خودت را ببخش
    که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری
    حق دوباره شروع کردن را

    به خاطر خودت میگویم
    ساعتی را در روز نیایش کن
    که نترسی
    که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی

    به خاطر خودت میگویم
    خودت را دوست داشته باش
    که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود
    که وسعت بکر دلت را تصاحب کند
    که از آن عبور کند
    که تو مالکیت بی قید و شرطتت را
    بی قید و شرط واگذار نکنی

    به خاطر خودت میگویم
    خودت را یادت نرود
    خودت را یادت نرود
    خودت را یادت نرود
    که از حالا 
    برای سال های پیری
    دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی
     
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T چهارشنبه 3 بهمن 1397 18:52 نظرات ()
     چیه نازی ؟ 
    تو سینه ام قلبم داره یخ میزنه اون وقتش تو سرم کوره روشن کردن....

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 بهمن 1397 18:52
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T شنبه 29 اردیبهشت 1397 08:44 نظرات ()
    این ترس از تنهایی چه کارها که با آدم نمیکنه!
    وقتی میشینی به این فکر میکنی که ... دیگه کسی نیست، و همه تو رو طرد کردن و کسی باهات نیست ، تا فیها خالدون دل ت میلرزه ... بغض گلوت رو میگیره و اضطرابش دلت رو فشرده میکنه. 
    آب دهنت رو قورت میدی و .... حس میکنی خودت رو زخمی و آسیب دیده و تنها روی تخت اورژانس میبینی !

    برای همین ، حاضر میشی هر خریت‌ی بکنی و هر سرویسی بدی تا طرف ترک ت نکنه ، و بعدش هم دقیقا همون اتفاق که نباید میافته!
    میافته !
    میافته !
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • ماورایی T دوشنبه 21 اسفند 1396 19:49 نظرات ()
    بدترین چیز مهاجرت این نیست که از صفر شروع کنی یا در تنگنای اقتصادی باشی،بدترین چیزش این است که احساس کنی اینجا هم جای تو نیست ,چنانکه آنجا هم جای تو نبود....

    آخرین ویرایش: دوشنبه 21 اسفند 1396 19:51
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 22 1 2 3 4 5 6 7 ...